|
پنجره ها دیدم ، بی منظر
جنگ یک پیچ با مهره ی خود
خواهش یک گل سرخ از برگ درخت
پایکوبی یک اسب "جوان" در آخور خود
و پشه ای دل نگران ، در پی غول چراغ جادو
و هم آغوشی پاییز و بهار در "دل باغ"
و نادانی یک ریشه سرو ، از اوج خودش
از پدرش!
آشتی خار با دست لطیف
لشکری دیدم ، همه از رنگ سیاه
جز پرچمش!
من قاتلی دیدم ، آزاد و بزرگ
من "آدمی" دیدم ، بی گور و کفن!
و شنیدم ، از دلخوری باد ، از خانه ی خود!
آنچه دیدم خواب نبود
واژه چینی و ادراک نبود
دیده هایم ، از جنس کاغذها نبود
ابرها دیدم
ولی رویای ما آبی نبود
اشک ها دیدم
ولی یک قطره هم جاری نبود
این ها قصه نبود!
درد زمان بود که ماند بر دل من...
|